داستان های دوست من

 

 

 

هم سلولی با سابقه و خاطرات آن شب من

 

 

 

قیافه ات  منو یاد دختر دایی‌ام می‌اندازه. اسم‌اش مریم . چشم و ابرو مشکی‌. مثل تو یه خال ام گوشة لبش داره. می‌شه خواهر همین حمید که الان کنار من خوابیده. آره ، قیافه‌شون اصلاً شبیه هم نیست.  هـِ ، اصلاً معلوم نیست حمید به کی رفته. ما تو فامیل پشت به پشت آدم مو بور و چشم سبز نداشتیم. تو فامیل زن‌دایی‌ام هم تا آنجایی که من می‌شناسم آدم رنگی ندارن. قیافة مریم شبیه سعید . داداش بزرگ‌شون. از اون تیپ دخترکش‌هاس. مخصوصاً وقتی که مثل امشب یه دودی هم گرفته باشه و فک‌اش راه افتاده باشه. خدا لعنتش کنه امشب کار دستمون داد، و گرنه ما هم الان باید تو عروسی بودیم. آخه میدونی امشب عروسی داداش من .اول  می‌خواستیم عروسی رو تو باغ خودمان بگیریم. اما چون افتاد به زمستون بابام مجبور شد تالار کرایه کنه. هر چند اگه هوا سرد ام نبود فکر نمی‌کنم این زنک، ملک‌پور اجازه می‌داد عروسی را تو باغ بگیریم. حتی همین تالار را هم به این شرط اجازه داده بود کرایه کنیم که خبری از ارکستر و ساز و آواز نباشه. ملک‌پور مادر عروس. اگر تو خیابون بینی‌اش  فکر می‌کنی خیمة یزید رو علم کردن. هیکل گنده‌اش رو طوری با چادر مشکی می‌پوشونه که  فقط چشم‌هاش بیرون باشه. رو اونم هم یه عینک دودی گنده می‌زنه که دیگر هیچی ازش معلوم نباشه. البته من یکی  دو بار اون وقت‌ها که می‌اومد خونمون قیافه‌اش رو دیدم. مثل یه بشقاب شیربرنج می‌مونه که دو طرفش مربای گل ریخته باشند. یه بار برای بابام تعریف کردم، گفت:

" از بس تو خونه‌های مردم مفت خورده و برده و آفتاب، مهتاب ندیده این شکلی شده." با آژانس میومد، با آژانس ام می‌رفت، پول آژانسم مامان من حساب می‌کرد. تازه خدا می‌دونه هر بار که می‌اومد چقدر پول می‌گرفت. مامانم که هیچ وقت چیزی نمی‌گفت. راستش بابام ام زیاد راجع به این چیزا ازش سوال نمی‌کرد. می‌ترسید یه وقت دلش بشکنه. اون موقع‌ها دایی‌ام سرطان داشت، مامانم نذر کرده بود تا روزی که دایی‌ام خوب شه، هفته‌ای یه بار تو خونه سفره نذری بندازه. سفره‌هاش یه دو سالی ادامه داشت تا اینکه دایی‌ام مرد. آره، خدا بیامرزدش. ولی خب می‌دونی،قسمت آدما یه جاهایی نوشته می‌شه که هیچ کس فکرش رو نمی‌کنه. مثلاً همین سفره‌هایی که مامانم نذر سلامتی برادرش کرده بود،آخر باعث سروسامون گرفتن پسرش شد. زنک هر بار که می‌اومد دخترش ام با خودش می‌آورد. مهمان‌ها که می‌اومدند من و فرشاد باید می‌رفتیم تو اتاق. ولی خب فرشاد دائم چشمش یا تو سوراخ قفل بود یا زیر در.خودش می‌گفت فقط به دختر ملک‌پور نگاه می‌کنه. عاشقش شده بود. آخر سر هم گرفت‌اش.البته اگه تا الان عروسی بهم نخورده باشه. آخه این ملک‌پور منتظر بهونه ست تا از عروسی عزا بسازه. هر چند،عروسی امشب همینطوری هم با عزا زیاد فرقی نداشت. هیچ کس که جرأت رقصیدن ودست زدن نداشت. همه مثل مجلس ختم نشسته بودند و فقط غیبت می‌کردند.ولی ما برای خوشگذرونی خودمون برنامه ریخته بودیم، تالار وسط یه حیاط بزرگ بود. سمت چپ ساختمان ،پارکینگ بود ، سمت راستش سرویس‌ بهداشتی. پشت ساختمان تالار ام یه باغچه ی کوچیک بود. قرار بود همه ی مهمونا که اومدن و صحبت ها گل انداخت، با حمید بریم قوطی ه‌ا و مزه‌هارو از تو ماشین برداریم بریم بشینیم تو باغچه ی پشت تالار. سعید اهل آبکی نیست ولی در عوض هر وقت پاکت سیگار و قوطی کبریت‌اش رو بگردی می‌تونی یه چیزایی پیدا کنی. برای امشب ام از قبل چند نخ پیچیده بود. حمید که رفت بیرون، رفتم سراغ سعید.امشب، به خاطر سرمای زیاد مدیر تالار اجازه داده بود مهمونا از دستشویی پرسنل که تو راهرو بود،استفاده کنن. ،به خاطر اینکه هم مردا و هم زن ا از این دستشویی‌ا استفاده می‌کردن شده بود پاتوق سعید. رفتیم دستشویی‌های تو حیاط و با خیال راحت یکی یه نخ کشیدیم. بعد من یک نخ ام ازش گرفتم برای بعد . راستش می‌خواستم با حمید بکشم. اما به سعید چیزی نگفتم. به کف دست و دور لبم عطر زدم. اومدم بیرون. مستقیم رفتم پشت تالار. تاریک تاریک بود. چند لحظه طول کشید که چشمام به تاریکی عادت کنه. حمید ته باغچه جمع شده بود تو خودش، سرش به طرف پارکینگ بود. نزدیک که شدم برگشت طرفم:

 از این طرف اومدی؟

 چیزی نگفتم فقط نشستم، رفتم سر وقت مزه‌ها. دهنم خشک خشک بود، معده‌ام از گشنگی چنگ افتاده بود،داشت میومد تو دهنم.

- چه خبرته همه رو تموم کردی؟

قوطی اول رو خوردیم، هنوز قوطی دوم رو باز نکرده از سمت پارکینگ صدای تق و تق کفش زنونه شنیدیم. بعد دیدیم سعید با یه دختره پیچیدن پشت دیوار روبروی ما. من و حمید یکی دو دقیقه‌ای بی صدا، کلنجار رفتنشون رو تماشا کردیم که یه صدا از سمت دستشویی‌ها آمد:

 راضیه!

 صدای ملک‌پور بود. یاد اونوقت ها افتادم که هر وقت مامانم ازش سوال می‌کرد چرا هیچ وقت دختر بزرگه رو با خودش نمی‌آره،می گفت:

 راضیه یه کم شیطونه، با من اینجور جاها نمی‌آد.

 هـِ ،می‌گفت شیطون، ولی اونی که من امشب دیدم حوری بهشتی بود. حمید و راضیه صدا رو که شنیدند از همون سمتی که اومده بودن، برگشتن. ملک‌پور که رسید پشت دیوار چند لحظه‌ ایستاد و این ور اونورو نگاه کرد. بعد مستقیم راه افتاد  سمت ما. همینطور چندک زده بودیم بغل دیوار و از ترسمون دیگه حتی نفس ام نمی‌کشیدیم. رسید بالای سرمون، با اون یه دونه چشمی که از لای چادر گلدارش معلوم بود چند لحظه‌ای تو صورت هر دومون نگاه کرد. بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت. گفتم حمید پاشو تا شر نشده جمع  کنیم که این زنیکه الان کار دستمون میده.قوطی خالی رواز بالای دیوار پرت کردیم بیرون. بعد از سمت دستشویی‌ها رفتیم که اون یکی رو هم  جاساز کنیم. همینکه از پشت دیوار پیچیدیم، بابام جلومون دراومد. هر دو طرف جاخوردیم. با حمید یه نگاه به هم انداختیم. مونده بودیم ملک‌پور چطور به این سرعت بابا مو از  قسمت مردونه کشیده بیرون که بابام گفت:

 اینجا چیکار می‌کنید؟ آقا بهشاد همه سراغ شمارو می‌گیرن، می‌گن داداش دوماد پس کجاست؟

از ترس بوی دهنم چیزی نگفتم..ولی بابام چشمش افتاد  به دست حمید. سرش رو تکان داد. با همون لحن آرومش گفت:

 زود کارتون رو تموم کنید، برگردید تو. آقا بهشاد  شما که خونوادة عروس رو می‌شناسی؟!

 بابام که  رفت با حمید رفتیم سریع قوطی رو داخل دستشویی قایم کردیم ،اومدیم بیرون. هنوز از بغل دیوار نپیچیده ملک‌پور با دو تا مامور جلومون سبز شدن. جناب سروان همین دو تا بودن اون پشت داشتن کثافت‌کاری می‌کردن. آره خب،از اونی که  فکر می‌کردم بی‌شرف‌تر بود. ولی عوضش  حمید ام  کاری ‌کرد که حسابی دلمون خنک شد. هر چی خورده بود آورد بالا و رو ملک‌پور تگری زد. هـِ هـِ ،باید می‌دیدی چطور چادر خیس به صورتش چسبیده بود. همون یه پلکی ام که از زیر چادر بیرون بود زیر سنگینی تیکه‌های بادوم‌زمینی بسته شده بود.یه جیغ زد و کورمال کورمال رفت تو . شانس آوردیم تو حیاط کسی نبود که این اتفاقات رو ببینه. مامورها با پس‌گردنی انداختمون تو ماشین و آوردنمون اینجا. خیالمون راحت بود که حداقل مدرک جرم دستشون ندادیم و حداکثر یک شب بیشتر اینجا نمی‌مونیم. اما وقتی گشتنمون و یه نخ سیگار سرپیچ  شده از جیب من پیدا کردن دیگه معلوم نیست کارمون به کجا می‌رسه. راستی تو می‌دونی حکممون چیه؟ آخه تو خیلی وقته اینجایی. تاریخی که کنارت توشته شده هفت، هشت، هشتاد و چهاره. هر چند معلوم ام نیست این تاریخ مال تو باشه. آخه تو رو با خودکار مشکی کشیدن، اما تاریخ با خودکار قرمز نوشته شده.

 

امیر. پرویز. بهرامی

  

/ 0 نظر / 7 بازدید