خنده ای که اگر بود

وقتی درب رستوران عربی که پر بود از مشتری های ایرانی و عرب، به وسیله دختر قد بلند آسیایی، با موهایی رنگ شده ، دامنی کوتاه و گردنبند نقره ای که پلاک آن تا  کمی بالا تراز شیار بین سینه هایش پایین آمده بود، باز شد. تقریبا نگاه تمام  افرادی که در رستوران بود به طرف در برگشت.

دختر آسیایی که متوجه شد ورودش، دلیل چرخش نگاه ها است و با اینکه به نظر می آمد خودش هم از زیبایی خود با خبر است. بدون هیچ غرور یا خودشیفتگی ای و تنها با لبخندی ریز و ملیح که نشان ازهمان عدم غرور بود.  سر میز خالی دو نفره ای نشست

نویسنده نمی داند چرا به نظرش آمد که دخترآسیایی بعد از نشستن پشت میز به اولین چیزی که فکر کرد این بود که اگر بین نگاه سنگین افراد رستوران قرار گرفته است فقط برای این است که قسمت اعظم این افراد عرب و ایرانی هستند.

البته از آنجایی که نویسنده معصوم نیست. پس ممکن است اشتباه کند، ودر نتیجه شاید دختر آسیایی در آن لحظه اصلا به این موضوع  فکر نمی کرده.

  رستوران عربی چون دیگر می داند به دلایل خاص و تبدیل شدن به پاتوق برای جماعت ایرانی و عرب مشتری های خود را دارد از کیفیت غذای خود کاسته و سرویس دهی خوب آن تا حد زیادی نزول پیدا کرده است. تا جایی که ممکن است برای سفارش دادن غذا یک ربع ساعت منتظر بمانید.

ولی هنوز چند لحظه ای از نشستن دختر روی صندلی نگذشته بود که یکی از خدمتکارهای عرب ، که مدت ها بود دیگر سفارش غذا نمی گرفت و در اشپزخانه مشغول به کار شده بود به طرف میز رفت و لیست غذاها را به شکل خیلی مودبانه روی میز گذاشت و بر خلاف عرف آن رستوران، خدمتکار پای میز ایستاد تا دختر غذای خود را سفارش دهد.

نویسنده باز دخالت می کند و می نویسد: این دفعه اولی است که از پسر بودن خود ناراضی ام.و احتمالا بقیه افراد حاضر در رستوران از خدمتکارنبودن خود.

بعد از این که دختر آسیایی متوجه شد که گارسون منتظر اوست تا غذای خود را سفارش دهد، به او گفت که من فعلا منتظرکسی هستم.

خدمتکار که پیشبندی که دارای دو جیب بود را به کمر بسته بود،برگه سفارش غذا را در یکی از جیب هایش گذاشت و لبخند مودبانه ای تحویل دختر داد و برگشت. ولی به محض اینکه روی خود را از دختر برگرداند، خنده بر لبانش خشک شد و زیر لب غرولندی کرد.

این بار نویسنده شک نکرد. بلکه مطمئن بود که اگر خنده بر لبان خدمتکار خشک شد، فقط به خاطر این بود که دختر منتظر کسی بود. مانند حس گرفتن مالکیت از یک نفر.

روبه روی میز دختر آسیایی، دختر پسر ایرانی ای نشسته بودند که دختر ایرانی پشت به دختر آسیایی ، و پسر ایرانی روبه روی آنها نشسته بود،دخترایرانی که با هیجان وذوقی خاص اتفاق نادری که شب گذشته برایش پیش آمده بود را برای پسر ایرانی تعریف می کرد ، متوجه شد که حواس پسر ایرانی به او نیست،برگشت به جایی که  پسر ایرانی نگاه می کرد، نگاهی انداخت،و وقتی دختر آسیایی را پشت خود دید خنده بر لبان او هم خشک شد. مانند گرفتن حس مالکیت از یک نفر.

درب رستوران به وسیله جوان اروپایی با قدی بلند،موهای بور و پوستی سفید که کت شلواری مشکی بر تن داشت،  باز شد.و بدون هیچ تاملی به سمت میز دختر اسیایی رفت و روبه روی او نشست.

نویسنده می خواهد بنویسد: این بار خنده بر لبان یک نفر نه، بلکه بر لبان تعداد زیادی خشک شد. مانند گرفتن حس مالکیت از تعدادی زیاد، ولی نمی نویسد.

دختر آسیایی و جوان اروپایی بعد از صرف شام و صحبت کاری کوتاه در مورد جلسه فردا و رد و بدل کردن تعدادی برگه،  با هم از رستوران خارج ، و دم در از یکدیگر جا شدند.

دختر بعد از خداحافظی از پشت شیشه نگاهی به درون رستوران انداخت.

نگاه کسی به دختر آسیایی نبود.

نویسنده باز نمیداند چرا به نظرش آمد اگردر آن لحظه که دختر متوجه شد نگاهی متوجه او نیست ، خنده ای بر لبانش بود. حتما آن خنده، روی لب او هم خشک می شد.

***********

پاورقی: دختر آسیایی با اینکه علاقه مند بود به رستوران برگردد، ولی به خانه رفت.

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریده

تو عالی هستی !!!

Mahrad

besyar ziba, labkhand bar labane man ham khoshk shod .

aren

عمو عالی بود! من مرده‌ی اون نویسنده‌ی بلاگم[چشمک]

mohsen

kheyli khoob bood faghat ye chizi age motmaeni gharare dokhtare ba pesare kari boode bebin mitooni ye shomareyi chizi azash vasam peyda koni [چشمک] mercy vagean khooob boood kolly hal kardam

امیر حسین

دقیقا به نکته ای اشاره شد که باید می شد خوب چه میشه کرد این بخش از کره زمین آدمای متوسط یا بهتر بگیم وسطی یا در واقعیت وسط دوست و در یک کلام وسط بازن شما هم زیاد ناراضی نباش [چشمک][چشمک] بعدشم زود به زود بنویس .

نوشین مقدم

نوشتارش قشنگ بود...محتواش هم خوب بود.اما داستانش کمی ضعیف بود.

اشنای غریب

خب به نظر میاد که بقیه خرده های لازمو گرفتن. اما اضافه می کنم که بد نبود, خوب بود ولی میتونست بهتر باشه!

مهرک

اولش خیلی خوب شروع شده بود! طوری که دلم خواست منم اونجا بودم و اون دختر آسیایی با موهای رنگ کرده و گردنبندی تا سینه رو می دیدم! خودت و دختر توی داستان خوب در اومدید ولی بقیه خوب نیستن، فضا سازی ضعیفه یعنی می تونه بهتر بشه! رستوران خوب در نیامده حتی اون پسر اروپایی. به نظر می رسه خودتم محو شدی!

mansoreh

khili khob bod vali ba tavajo be dastane gire va gholab in zaif tar bod mitonest akharesh khili az in behtar bashe dar har sorat ma ke koli hal kardim

امیرپرویز

خوب بود, ولی چند نکته: آ. نقاط قوت: 1. قلمت خوبه(البته باید بهتر بشه) 2. کشش و تعلیق به حد کافی در داستان وجود داره. ب.نقاط ضعف:در استفاده از حروف اضافه بیشتر دقت کن 2. رد پای خودت رو از داستان حذف کن(از شعار پرهیز کن) 3. در استفاده از المان ها بسیار دقت کن. در داستان کوتاه تمام کلمات باید کارکرد داشته باشن. برای مثال هدفت برای استفاده از "نژاد" در داستان چه بوده؟ و یا چرا گردن بند دختر نقره ایه, چرا طلایی نیست؟ دلیل؟ در اخر پیشنهاد می دم به جای داستان حادثه به خلق داستان موقعیت بپردازی.(استعدادشو داری)