گیره و قلاب

 

بعد از نیم ساعت نشستن روی صندلی، بلند گوی هواپیما با صدای یک خانم خوش صدا، هشدار های لازم را برای یک پرواز موفق، به دو زبان انگلیسی و فارسی اعلام کرد. از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشه، که آن مسافرت اولین مسافرت بنده حقیر، با طیاره بود.مطمئنا اگر امکان این بود که آن را هم با وسیله ی نقلیه ی دیگری رفت، حتما با وسیله دیگری می رفتم وآن وقت بود که دیگر حتی نمی توانستم متوجه این بشوم که کمربند ایمنی صندلی هواپیما، با کمربند صندلی ماشین پدرم فرق دارد (البته ماشین پدری هم تا این اواخر که جدید نشده بود، کمربند نداشت)

بعد از هشدار" لطفا کمربند ایمنی خود را ببندید" در صدد بستن کمربند صندلی خود شدم. البته نه به خاطر حفظ جان خود، بلکه فقط به خاطر اینکه حرف آن خانم محترم خوش صدای اعلام کننده ی هشدار را زمین نینداخته باشم.پس بر حسب عادت،به شیوه بستن کمربند ماشین پدری ام، در هواپیما هم برای بستن کمربند، نگاه خود را به بالای شانه سمت راستم چرخاندم تا قلاب کمربند را بگیرم و به گیره ای برسانم که میدانستم از پایان پرواز قبلی بی صبرانه منتظر قلابش است تا در آغوش بگیردش.ولی شما که حتما قبلاهواپیما سوار شدید می دانید که در بالای شانه سمت راستتان  هیچ چیزی شبیه گیره کمبربند پیدا نمی کنید.

همین بود که زیر چشمی به کسی که در صندلی کناری ام نشسته بود نگاهی کردم و متوجه شدم که جای کمربند صندلی هواپیما با کمربند ماشین پدری ام فرق دارد. خوشحال از اینکه آن را پیدا کرده و می توانم به حرف خانم خوش صدای هشدار دهنده گوش دهم  و همچنین می توانم آرزوی گیره مشتاق را  بر آورده کنم ، دست خود را به سمت قلاب بردم تا آن را به گیره نزدیک کنم که متوجه فرق اساسی کمربند مشتاق هواپیما با کمربند ماشین پدری ام شدم. و آن این بود که این گیره بر خلاف گیره ماشین پدری، متواضع بود و این را می دانست که اگر اشتیاقی برای در آغوش کشیدن وجود دارد، آن را بروز دهد. به خاطر همین، گیره ی متواضع و دوست داشتنی تراز گیره ی ماشین پدری، نیمه راه را خود طی می کرد و قلاب فقط نیمی از آن را. یعنی گیره، جای خود را مستحکم نکرده بود و فقط منتظر آمدن قلاب نبود. بلکه هر دو نیمی از راه را طی می کردند.همین جا بود که دلم برای قلاب ماشین پدری ام سوخت، که مجبور بود برای رسیدن به گیره ای که خود مشتاق است  تمام مسیر را به تنهایی طی کند.ولی باز هم نتوانستم نه حرف آن خانم خوش صدای هشدار دهنده را عملی کنم. نه گیره مشتاق را به قلابش برسانم. نمی دانم چرا، حتی نوع هم آغوشی گیره و قلاب کمربند هواپیما با هم آغوشی گیره و قلاب کمربند ماشین پدری ام فرق داشت. کمی با گیره و قلاب ور رفتم. تا بلکه بتوانم عطش آنها را برای به هم رسیدن از بین ببرم. ولی نتوانستم. خجالت کشیدم. نمیدانم که آن خجالت برای عدم موفقیت در رساندن گیره و قلاب به یکدیگر بود یا ناتوانی در عملی کردن حرف خانم خوش صدا و یا برای نادانی در بستن یک کمربند ساده هواپیما.

که مطمئنا طراح آن کمبرند، آن را برای آی کیوی در حد مرغ طراحی کرده بود.

در هر صورت، باز هم زیر چشمی به کمربند نفری که در کنارم نشسته بود نگاهی انداختم. تا بلکه از جای چفت شدن گیره و قلاب سر در بیاورم.شانسی که آن روز در هواپیما آوردم این بود که پسر جوانی که در کنارم نشسته بود همراه دختر جوانی بود که مشخص بود آنها هم، مانند گیره و قلاب برای رسیدن به یکدیگر اشتیاق زیادی دارند و حواسشان جز به هم دیگر به چیزغیری نبود. و متوجه ناتوانی من نشدند.

باز البته جای شکرش باقی بود که حداقل توانستم با نگاه کردن از شیوه هم آغوشی گیره و قلاب سر در بیاورم. چون در غیر این صورت مجبور می شدم، خودم حواس پسر جوانی که کنارم نشسته بود را به خود جلب کنم و از او برای چفت کردن گیره و قلاب کمک بگیرم که با این کا ر آنها را از اینکه موضوع  خوبی برای یک مسافرت طولانی و خسته کننده داده بودم خوشحال می کرم (هه، این ونگاه کن یک کمربند ساده صندلی را هم نمی تواند ببندد.)  و خود را ناراحت برای اینکه نتوانسته بودم به تنهایی به حرف ان خانم خوش صدا گوش دهم و گیره و قلاب را به یکدیگر برسانم.


پس از یک خجالت موقتی و کوتاه، شاد و سر خوش شدم از اینکه بلاخره کار را به اتمام رساندم.

                                             **********


پاورقی : در پایان پرواز طولانی،هنگام باز کردن کمربند صندلی هواپیما، برای گیره و قلاب و همچنین خانم خوش صدا، آرزوی مسافر بهتر از خودم را کردم.



/ 8 نظر / 20 بازدید
امیر حسین

اول ، به به که بعد از 5 سال چشممون به تایپیک روشن شد. دوم که اولم همیشه ، افتتاح شد read me به دست خودم.[نیشخند] فقط یه سوال : این همه تلاش از گیر کردن قلابت پیش خانم خوش صدا آب نخورده؟؟[قهقهه]

هیراد

با اینکه خیلی اهل قصه خواندن نیستم, خواندن قصه ی بالا بیش از پیش در این فکر فرو برد که علاوه بر مخلوقات طبیعی, ساخته های دست بشر هم می شود که برای خود جفتی داشته باشند. البته فقط در قصه ها!!!!

فریده

عالی بود مصطفی!!! عالی!!!

قوه تخیلت خیلی قویه . آفرین

mahrad

salam mostafa khobi? paragrafe avalesho khondam, ghashang bod :D lol alan daram mimiram az khastegi bekhabam pashodam ghol midam bekhonam ;) ino neveshtam ke beham havato darim ;)

aren

خیلی خوب بود عمو. تاحالا به این قضیه اینجوری فکر نکرده بودم. نمیدونم, شایدم بخاطر شرایطم بوده. ولی خلاصه که خیلی جالب بود و قشنگ بیان شده بود can't wait to hear such things in other languages, if u know what i mean [چشمک][چشمک]

Farzan

ham esm e blog jaleb bood, ham avvalin matlab e toosh :) baba IT chiye :D... heyfe in este'dad too IT talaf beshe :D ;)

فربد

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد